پرندهای در گلوی سکوت ماند، و شب، صدای قناری را جوید و در ازایش صدای قورباغه را گزید. در بن بست ، تیغ شب گلوی عشق را درتنگنای کوچه ای برید و نامش را، با لبخندی تلخ، وارونه خوانده اند تا فراموشخانه ها بردند مرگ در خانه اش به ریش عاشقان خندید خاک بوی کهنگی بگرفت چشم یاران مه گرفته ماند دور از نگاه آشنایان ابر پلکهایش را فرو بست و دانه های غم در قطره هایش شکفت. و باران اندوه را در خاک ریشه داد.
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده