گیسوی آفتابی

خرید بک لینک

گیسوی آفتابی
گربه ات را با نوازش گیر در آغوش
تا مبادا کم شود تاری ز موهایش.
آیا می بینی ؟!
غریبانه غروب آفتاب از شانه اش آنجا ؟!
و امروز میشود کوتاهتر از دیروز.
تماشا کن زپشت طره های خونچکان خود.
و با پایانی و پنهانی گیسوی خورشید میشویم تاریک.
بسی تاریکتر از این سده های خفته و خسته .
سده های سالها در خون بنشسته.
و نیز تاریکتر ازبس سال های لکه ننگین
بر آن پیشانی بی شرم شیخ شوم گول پندار.
هم اکنون پرده های شب نهان خفاش میگردد.
نه چشمی نه چراغی ،
نه آفتابی و جوی آب ، نه سایه باغی.
شبی با شب پرست ماند و لک افشانی به روی ماه.
و سوگندی برای پوشش گیسوی مهر با پرده های شب.
و تاری میشود گیتار زند آتش به احساس سیاه شب .
سراید اینچنین آرام که:
چندین سال نواخته میشوم با نای ببریده.
و گوشها در گرو بانگ و آوای دگر هستند .
و چشم پوشیده از حقیقتی مدفون.
شنیدی تا کنون آوای راستینم ؟!
که این وارونه آوای منست اکنون مکن باور.
گفتمش از جنس تار و نای جادوئی خود را گوی!
کاینگونه برای کشتن احساس تاریکی زند فریاد.
و خود نیز میرود در دام و کام مرگ.
بگو آن نیم نگاه تو تماشای کدامین سرخ آفاق است.
ز پشت طره های تار.
کدامین تار بی پروا نوازد اینچنین آهنگ مرگ شب
گفت: این تاریست زجنس طره زندگی ژینا.
ز جنس زندگی ما
که شد قربانی خفاش خون آشام و گول پندار.
وشاگردی ز شاگردان اهریمن دورانها
که دنیا را چنین وارونه میبینند.
گوار را ناگوار بینند.
و تلخ را همچنان شیرین پندارند . گریه را زیبا تر از خنده.
سوگ و شیون افتخارشان.
ننگشان جشن و سرور ، شادی و آزادی.
تار و ساز زندگی را تار و ساز مرگ پندارند
سالها اینگونه افتاد در دهانهاشان ا
گوارایی مرگ را در ازای زندگانیشان
و بس وارونگیهاشان.
ز روی مهر و ماه مهوشان بیزار
تو گویی سالها گردیده اند بیمار.
کهن اجدادشان روزی،
بهانه کرده اند زنده به گوری را
به پوششهای تاریک بنمودند روی.
و اکنون دغدغه هاشان به تار موی
و جرم تار مو شد مرگ.
تو گویی از درخت وطنم هر لحظه ریزد برگ.
چو بردند آبروی زاده شیران را بنام آبروی دین.
گرفتند بهر تاری مهر تابانان ایران را.
و بی پروا ز کشتنها.
و بسیارانی چون ژینا.
آه گردآفرین زاده میهن ژینا!
مرچه چه اندازه شدیم نزدیک و نزدیکتر به تاریکی دورانها ؟!
کاینچنین مرگی صدا زند تو را به تار گیسویی ؟!
آه مهردخت وطن!
گرچه میگویند که مرگ و زندگی بند است به تار مو.
فدایش شده ای اما برای پر و پروازش و آزادی
بدست شب پرست خفته دلان بی خبر از دانش دوران.
چه ها گویم در این تنگ روزگار مملو از پستی و بد مستی ؟
هان بهار زندگی ای رهسپار عشق و آزادی.
به پایانی تابستان هنوزش روزها باقیست.
چرا اینسان بی هنگام تورا دست خزان دادند.
و زود افتادی از دار و درخت هان برگ سبز نارس میهن
آه ژینا!
گربه ات را با نوازش گیر در آغوش
تا مبادا کم شود تاری ز موهایش
گربه را با گیسوان خود نوازش کن.
گفت دریغا دیر گفتی.
چونکه ژینا در بغل گربه اش خوابید.
در آغوش گربه بیمار خود خوابید.
زندگی را بهر آزادی به موی گربه اش بخشید..
گیسوان در چنگ زیبا گربه اش خوابید.
ژینا تا ابد خوابید.
مورخه ۱۴۰۱/۶/۲۵

شيهه ي آفاق...

ما را در سایت شيهه ي آفاق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 309 تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 13:23

صفحه بندی